|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 17:26 توسط بنده خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
داداشم من موندم توي ماشين و به آدمايي كه يكي يكي از پيشم ميگذشتن نگاه ميكردم ديگه توجهم از خود آدما پرت شد و به اين جلب شد كه هر كدوم از اينا يه زندگي براي خودشون داره. يكي اينقدر بهش خوش ميگذره كه عمرا دلش بخواد اين دنيا رو ترك كنه –بيچاره- و فكر ميكنه عمر نوح داره. يكي ديگه هم توي اين دنيا انقدر بش سخت ميگذره كه اگه بش بگي پاشو مرگ خيرات ميكنن، با تمام توانش ميدوه كه نفر اول صف وايسه.
يه عده حاضر نيستن باطنشونو فداي ظاهرشون كنن؛ خلاصه حسابي رفته بودم تو فكر خلقالله و زندگياي جورواجور اين ملت... كه يهو يه خانمي زد به شيشه و يه كاغذ داد بم. بالاي كاغذ با فونت تيتر نوشته شده بود: نظرسنجي موضوع: زندگي و شيوههاي بهتر زيستن |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 0:0 توسط بنده خدا
|
|
||
|
|
|
|
دوباره تقويم به من خنديد!
به طفل ۱۸ ساله خويش...
برگ برندهاش: " بيست و دو آذر "
-به آسمان گفت ۱۸ ساله شدي!!!
ممنونم از دوستاي گلم كه با تبريكاي زيباشون واقعا منو خوشحال كردن زهرا جونم الهام و اسماي گلم و تكتم جان از همتون ممنونم كه انقدر منو سوپرايز كردين |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 18:52 توسط بنده خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام اين پستو واسهي دوست خيلي خوبم و بهتر بگم عزيزتر از جونم مرضيه مينويسم خيليا مرضيه رو ميشناسن. مرضيه گلمه، عزيزمه، ولي خواهرم نيست. امروز سالگرد اولين روز آشنايي و دوستيمونه مرضيه جان يادته؟ يادش بخير، درست 12 سال پيش وقتي ما اسبابكشي ميكرديم و به خونهي جديد توي خيابون لاله ميرفتيم، درست اومديم شديم همسايهي ديوار به ديوار شما. وقتي اسبابها رو مياورديم توي خونه، تو با يه عروسك خيلي خوشگل من هم از خدا خواسته، وقتي ديدم يه دختري هم سن و سال خودم همسايمونه اومدم كه اسمتو بپرسم خدا چه دوراني بود دوران بچگي من براي يه لحظه بغل كردن عروسكت يا اينكه فقط بگيرمش توي دستم
واقعا اون موقع اصلا فكر نميكردم كه من و مرضيه اينجوري به هم وابسته بشيم. جوري كه همه ميگن اين دو تا خواهرن. ميگن اينا، دو بدنن در يك روح راستش هميشه سعيمون اين بوده كه در جهت پيشرفت و ترقيمون تلاش كنيم. و مثل آيينه، راستگو باشيم. با پيشرفت هر كدوممون اون يكي خوشحال ميشه من و مرضيه خوب ميدونيم كه فقط يه اتفاق خيلي خيلي ساده ما رو با هم پيوند داد و يكي كرد توي اين چند سال خيلي اتفاقات افتاد. اسباب كشي دوبارهي ما امروز سالگرد آغاز دوستيمون رو جشن گرفتيم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 0:0 توسط بنده خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ببخشيد كه يكم تاخير داشتم اينو يكي از دوستاي خوبم واسم فرستاد مدعي گويد سخاوت در سراي حاتم است. در نجف ديدم دو صد حاتم گداي حيدر است. دين من عشق است، عشق من ولاي حيدر است -*-*-*-*-*-*- دوست دارم برم نجف، كنار تربت علي -*-*-*-*-*-*-*- علی با درد غربت اشنا بود اين شبا منو هم دعا كنين. به خدا خيلي محتاج دعا هستم حلالم كنين. شاد باشيد در پناه خدا، پشتيبانتون علي
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 16:2 توسط بنده خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي كه به كنار آبهاي زيباي خليج فارس رسيديم، همه دويدن كه خودشونو به آب برسونن و شنا كنن. هر كسي به نحوي. يكي لباساشو درميآورد و ميانداختشون روي شنها. يكي ديگه با همون لباسها به طرف آب ميدويد. بعضي هاي ديگه هم اول دماي آب رو ميسنجيدن، كه اگر خيلي سرد يا خيلي گرمه به آرامي وارد شن. ولي هيچ كس به عظمت خود دريا توجهي نميكرد. همه به لذت بردن خودشون از آب فكر ميكردن. كسي فكر نميكرد اين درياي آبي زيبا خالقش چقدر زيباتره. درياي خيلي زيبايي بود. هركسي به نحوي از اون آب زيبا لذت ميبرد خودشو بهش ميسپرد. ولي من خودم كنارش قدم ميزدم، براي خودم شعر ميگفتم و بلند بلند آواز ميخوندم. ولي هيچ كس به من توجهي نميكرد و همه به همون آب توجه ميكردن، كه نكنه يه وقت اين لحظات ر از دست بدن و بهشون خوشنگذره. وقتي يه جايي رو براي خودم تنها پيدا كردم، ايستادم و آرام آرام براي دريا شعر گفتم. باهاش حرف ميزدم. منتظر بودم كه دريا هم از من استقبال كنه و به كنارم بياد، ولي انگار از منو شعرام خوشش نيومده بود. به كنارم مياومد، با موجهاش، تا كنار پاهام مياومد. حتي خودشو تا زانوهام ميرسوند. ولي زود برميگشت. انگار براي دريا زياد جالب نبودم. وقتي آبهاي دريا بهم ميرسيدند اميدوار ميشدم. كه انگار اونم دوست داره كنارم بياد ولي ديدم زود برميگرده. دستهامو باز كردم كه آبها رو در آغوشم بگيرم، ولي باز هم دريا از من دوري ميكرد مياومد و برميگشت. ميگفتم اي خليج زيبا، بيا و منو در آغوش بگير، بيا و منو شعرهامو پذيرا باش، ولي تا ميخواست بيادو منو قبول كنه، انگار يكي منعش ميكرد. خداي اون بهش اجازه نميداد كه منو با خودش ببره. دريا خيلي حرفها با من زد. لحظات خيلي خوب و خوشي رو در كنار هم داشتيم. درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست آنجا كه بايد دل به دريا زد همين جاست |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 17:36 توسط بنده خدا
|
|
||
|
|
|
|
عجب صبري خدا دارد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 1:39 توسط بنده خدا
|
|
||
|
|
|
|
ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را انيس و مونس شد
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:21 توسط بنده خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمها مثل عناصر هستند!!! راستی ترکيب شما چيه؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:17 توسط بنده خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
او شخص بسيار زيبايي بود. كه هر روز براي تماشاي زيبايي خودش به كنار رودخانه ميرفت تا عكس زيبا و دلرباي خودش را در آب ببيند. او انقدر زيبا بود كه حتي خودش هم شيفته خودش شده بود. روزي كه به كنار رودخانه رفته بود، اينقدر محذوب و محو تماشاي خود بود كه ناگاه به درون آب افتادو غرق شد. چند روز بعد پريان جنگل از كنار رودخانه رد ميشدند، كه ديدند رودخانه در حال گريه وزاري است. از او پرسيدند: چرا ميگريي؟؟ گفت: در غم او است. گفتند: يعني واقعا شخصي به زيبايي او نديده بودي؟؟ رودخانه پاسخ داد: مگر او زيبا بود؟؟ پريان از تعجب پرسيدند: اگر زيبا نبود پس چرا در غم او ميگريي؟؟ گفت: من در عمق مردمك چشمان او زيبايي خودم را ميديدم!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 18:27 توسط بنده خدا
|
|
||