تبليغاتX
بهشت رضوان
تو كه يك گوشه چشمت غم عالم ببرد **** حيف باشد كه تو باشي و مرا غم ببرد
هنوزم انتظار و انتظار است.

هنوزم دل به سينه بي‌قرار است.

هنوزم خواب ميبينم به شبها

همان مردي كه بر اسبي سوار است.

همان مردي كه آيد جمعه روزي

و اين پايان خوب انتظار است...

انتظار ... انتظار

براي تعجيل در فرجش صلوات

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 17:26  توسط بنده خدا  | 

هر كدوم از ما يه رنگيم

داداشم ماشينو با خوشحالي از اينكه توي خيابون طالقاني جاي پارك پيدا كرده، گذاشت و رفت كه كارشو انجام بده.

من موندم توي ماشين و به آدمايي كه يكي يكي از پيشم ميگذشتن نگاه مي‌كردم. مثل جعبه‌ي رنگ فتوشاپ، رنگي رنگي بودن!

ديگه توجهم از خود آدما پرت شد و به اين جلب شد كه هر كدوم از اينا يه زندگي براي خودشون داره.

يكي اينقدر بهش خوش ميگذره كه عمرا دلش بخواد اين دنيا رو ترك كنه –بيچاره- و فكر مي‌كنه عمر نوح داره.

يكي ديگه هم  توي اين دنيا انقدر بش سخت ميگذره كه اگه بش بگي پاشو مرگ خيرات ميكنن، با تمام توانش ميدوه كه نفر اول صف وايسه.

 

خواهي نشوي همرنگ، رسواي جماعت شو

 

 

يه عده حاضر نيستن باطنشونو فداي ظاهرشون كنن؛ يه عده‌ هم براي جلب توجه چنان ظاهري به هم ميزنن كه مردم ميخ هيكلشون بشن.

 

خلاصه حسابي رفته بودم تو فكر خلق‌الله و زندگياي جورواجور اين ملت... كه يهو يه خانمي زد به شيشه و يه كاغذ داد بم.

 

بالاي كاغذ با فونت تيتر نوشته شده بود:

نظرسنجي

موضوع: زندگي و شيوه‌هاي بهتر زيستن

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 0:0  توسط بنده خدا  | 

 تولدم مبارك...

دوباره تقويم به من خنديد!

 

به طفل ۱۸ ساله خويش...

 

برگ برنده‌اش: " بيست و دو آذر "

 

                                                 -به آسمان گفت

                                                                         ۱۸ ساله شدي!!!

تولد تولد

ممنونم از دوستاي گلم كه با تبريكاي زيباشون واقعا منو خوشحال كردن

زهرا جونم :ياور زينب

الهام و اسماي گلم :فقط خودم... فقط خودت...

و تكتم جان:چه فكر نازك غمناكي!

از همتون ممنونم كه انقدر منو سوپرايز كردين

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 18:52  توسط بنده خدا  | 

سلام

اين پستو واسه‌ي دوست خيلي خوبم و بهتر بگم عزيزتر از جونم مرضيه مي‌نويسم.

خيليا مرضيه رو ميشناسن. مرضيه گلمه، عزيزمه، ولي خواهرم نيست.

امروز سالگرد اولين روز آشنايي و دوستيمونه.

 

مرضيه جان يادته؟

يادش بخير، درست 12 سال پيش وقتي ما اسباب‌كشي مي‌كرديم و به خونه‌‌ي جديد توي خيابون لاله مي‌رفتيم، درست اومديم شديم همسايه‌ي ديوار به ديوار شما. وقتي اسبابها رو مي‌اورديم توي خونه، تو با يه عروسك خيلي خوشگل اومدي كه سرك بكشي و ببيني همسايه جديدتون كيه؟.

من هم از خدا خواسته، وقتي ديدم يه دختري هم سن و سال خودم همسايمونه اومدم كه اسمتو بپرسم.

خدا چه دوراني بود دوران بچگي. چقدر ساده و بي ريا بوديم.

من براي يه لحظه بغل كردن عروسكت يا اينكه فقط بگيرمش توي دستم، و تو براي لحظه‌اي دوچرخه سواري با دوچرخه كوچيكم، دوستيمونو آغاز كرديم.

 

!تولد دوستيمونه!

 

واقعا اون موقع اصلا فكر نميكردم كه من و مرضيه اينجوري به هم وابسته بشيم. جوري كه همه ميگن اين دو تا خواهرن. ميگن اينا، دو بدنن در يك روح. نه، ببخشيد يه روحن در دو بدن.

 

راستش هميشه سعيمون اين بوده كه در جهت پيشرفت و ترقيمون تلاش كنيم. و مثل آيينه، راستگو باشيم. با پيشرفت هر كدوممون اون يكي خوشحال ميشه و ديگري رو تشويق ميكنه و در مبارزه با مشكلات و شكستها سنگ صبور و راهنماي همديگه‌ايم.

 

من و مرضيه خوب ميدونيم كه فقط يه اتفاق خيلي خيلي ساده ما رو با هم پيوند داد و يكي كرد. ولي مطمئن هستيم كه هيچ اتفاقي، چه بزرگ و چه كوچيك، نمي‌تونه ما رو از هم دور كنه و بينمون فاصله بندازه. مگر پايان عمر يكيمون!

توي اين چند سال خيلي اتفاقات افتاد. اسباب كشي دوباره‌ي ما، انتخاب رشته‌هاي متفاوت از هم، و خيلي چيزهاي ديگه كه ممكن بود قدري بينمون فاصله بندازه. ولي اين اتفاق نيفتاد.

 

امروز سالگرد آغاز دوستيمون رو جشن گرفتيم و اميدواريم سالگرد 100 سالگي رو با نوه، نتيجه‌هامون جشن بگيريم! البته تا اون موقع انقدر پير شديم كه اونا بايد واسمون جشن بگيرن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 0:0  توسط بنده خدا  | 

علــي مــــولا(ع)

 

سلام

 

ببخشيد كه يكم تاخير داشتم. چه كنيم ديگه دانشگاه رفتن دردسر داره. بايد يه سال پيش‌دانشگاهي رو  بشينيم تو خونه درس بخونيم و تست بزنيم، بلكه يه رشته‌ي بدرد بخوري قبول شيم.

 

اينو يكي از دوستاي خوبم واسم فرستاد:

مدعي گويد سخاوت در سراي حاتم است. در نجف ديدم دو صد حاتم گداي حيدر است. دين من عشق است، عشق من ولاي حيدر است. من خدايي را مي پرستم که خداي حيدر است.

 

-*-*-*-*-*-*-

دوست دارم برم نجف، كنار تربت علي    بشينم گريه كنم براي غربت علي

 

-*-*-*-*-*-*-*-

علی با درد غربت اشنا بود  علی تنها ترین مرد خدا بود

 

اين شبا منو هم دعا كنين. به خدا خيلي محتاج دعا هستم.

حلالم كنين.

شاد باشيد.

در پناه خدا، پشتيبانتون علي.

 

علي جــانم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 16:2  توسط بنده خدا  | 

خليج فارس

 

وقتي كه به كنار آبهاي زيباي خليج فارس رسيديم، همه دويدن كه خودشونو به آب برسونن و شنا كنن. هر كسي به نحوي. يكي لباساشو در‌مي‌آورد و مي‌انداختشون روي شنها. يكي ديگه با همون لباسها به طرف آب مي‌دويد. بعضي هاي ديگه هم اول دماي آب رو ميسنجيدن، كه اگر خيلي سرد يا خيلي گرمه به آرامي وارد شن.

ولي هيچ كس به عظمت خود دريا توجهي نمي‌كرد. همه به لذت بردن خودشون از آب فكر مي‌كردن. كسي فكر نمي‌كرد اين درياي آبي زيبا خالقش چقدر زيباتره. درياي خيلي زيبايي بود. هركسي به نحوي از اون آب زيبا لذت مي‌برد خودشو بهش مي‌سپرد. ولي من خودم كنارش قدم مي‌زدم، براي خودم شعر مي‌گفتم و بلند بلند آواز مي‌خوندم. ولي هيچ كس به من توجهي نمي‌كرد و همه به همون آب توجه مي‌كردن، كه نكنه يه وقت اين لحظات ر از دست بدن‌ و بهشون خوش‌نگذره.

وقتي يه جايي رو براي خودم تنها پيدا كردم، ايستادم و آرام آرام براي دريا شعر گفتم. باهاش حرف مي‌زدم. منتظر بودم كه دريا هم از من استقبال كنه  و به كنارم بياد، ولي انگار از منو شعرام خوشش نيومده بود. به كنارم مي‌اومد، با موجهاش، تا كنار پاهام مي‌اومد. حتي خودشو تا زانوهام مي‌رسوند. ولي زود برمي‌گشت.

انگار براي دريا زياد جالب نبودم. وقتي آبهاي دريا بهم مي‌رسيدند اميدوار مي‌شدم. كه انگار اونم دوست داره كنارم بياد ولي ديدم زود برمي‌گرده. دست‌هامو باز كردم كه آبها رو در آغوشم بگيرم، ولي باز هم دريا از من دوري مي‌كرد مي‌اومد و برمي‌گشت. مي‌گفتم اي خليج زيبا، بيا و منو در آغوش بگير، بيا و منو شعرهامو پذيرا باش، ولي تا مي‌خواست بيادو منو قبول كنه، انگار يكي منعش مي‌كرد. خداي اون بهش اجازه نمي‌داد كه منو با خودش ببره. دريا خيلي حرفها با من زد. لحظات خيلي خوب و خوشي رو در كنار هم داشتيم.

 

درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست

آنجا كه بايد دل به دريا زد همين جاست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 17:36  توسط بنده خدا  | 

 

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكدگر ويرانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه مي كردم

 
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش از بهر استعمار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان سبحه را صد دانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كوه به كوه آواره و ديوانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به عرش كبريائي با همه صبر خدايي
تا كه مي ديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي به برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
به جز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
اگر نه من به جاي او چو بودم يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
عجب صبري خدا دارد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 1:39  توسط بنده خدا  | 

اللهم صل علي محمد و آل محمد

 

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد

دل رميده ما را انيس و مونس شد


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:21  توسط بنده خدا  | 

 

آدمها!!!!!

 

آدم‌ها مثل عناصر هستند!!!

بعضی‌ها مثل تيتان هستند، حتی اکسيدشون هم با ارزشه!

بعضی‌ها هم مثل آهن هستند، فقط به درد لای جرز ديوار میخورن!

بعضی‌ها مثل آرگون بی خيال و بی اثرند ولی بعضی‌های ديگه مثل سديم خيلی فعال اند!

بعضی‌ها مثل اکسيژن فقط تو فکر تخريب و اکسيد کردن بقيه هستند يا مثل گوگرد باعث خوردگی ميشن!

البته هستند آدم‌هايی که مثل آلومينيوم سبک ولی در عين حال مقاومند!

بعضی‌ها رو تا اول غنی شون نکنی به دردت نميخورن و برات نفعی ندارند (بايد پول رو بدی)!

بعضی‌ها خيلی کميابن و مثل طلا گرانبها هستن!

ولی بعضی ديگه مثل سيليس تا دلت بخواد همين جور ريخته و زيادن!

بعضی‌ها مثل فسفر يه جوری خودشون رو می خوان نشون بدن!

بعضی‌ها هم در کار خودشون سردرگمن و مثل عناصر واسطه هستن!

بعضی‌ها ظرفيتشون خالی و دنبال پرکردنشن!

البته اکثر آدم‌ها عنصر نيستن و به صورت ترکيبی از عناصر موجود ميباشند!

 

راستی ترکيب شما چيه؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:17  توسط بنده خدا  | 

او

 

او شخص بسيار زيبايي بود. كه هر روز براي تماشاي زيبايي خودش به كنار رودخانه مي‌رفت تا عكس زيبا و دلرباي خودش را در آب ببيند.

او انقدر زيبا بود كه حتي خودش هم شيفته خودش شده بود. روزي كه به كنار رودخانه رفته بود، اينقدر محذوب و محو تماشاي خود بود كه ناگاه به درون آب افتادو غرق شد.

چند روز بعد پريان جنگل از كنار رودخانه رد مي‌شدند، كه ديدند رودخانه در حال گريه وزاري است.

از او پرسيدند: چرا مي‌گريي؟؟

گفت: در غم او است.

گفتند: يعني واقعا شخصي به زيبايي او نديده بودي؟؟

رودخانه پاسخ داد: مگر او زيبا بود؟؟

پريان از تعجب پرسيدند: اگر زيبا نبود پس چرا در غم او مي‌گريي؟؟ 

گفت: من در عمق مردمك چشمان او زيبايي خودم را مي‌ديدم!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 18:27  توسط بنده خدا  |